تبليغاتX
سلام عشق...

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد



سلام عشق...

سلام عشق...

...the red sky of my heart

خريد عشق

براي خريد عشق

 

               هر کس هر چه داشت آورد

 

                                           من و تو هيچ نداشتيم

 

  پس گريستيم

 

    همگي گمان کردند چون هيچ نداريم مي گرييم

 

                                                                 اما ...

 

 

  هيچ کس ندانست که

 

               قيمت عشق , اشک است

 

                                  و بهاي اشک , عشق...

 

 


 

نوشته شده توسط به تو چه! در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 16:8 موضوع | لينک ثابت


دلم تنگ شده...

طبق معمول دلم گرفته...

 

خیلی وقته که پرستوی عشق من پر زده...

سر هر فصل موقع کوچ پرستو ها می رم بالا پشت بوم تا شاید

ببینم که داره برمی گرده ...

اما انگار این کوچ بازگشتی نداره...

تا کی می شه منتظر موند؟؟؟...


 

نوشته شده توسط به تو چه! در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت 14:37 موضوع | لينک ثابت


حقیقتی کوچک برای100% ساختن زندگی

 اگر 

 

                    A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر باشد با :

    1 2  3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26

 

 

 کار سخت  Hard Work

 H+A+R+D+W+O+R+K

8+1+18+4+23+15+18+11=98%

 

دانش Knowledge

K+N+O+W+L+E+D+G+E

11+14+15+23+12+5+4+7+5=96%

 

دوست داشتن  Love

L+O+V+E

12+15+22+5=54%

 

خوشبختتی  Luck

L+U+C+K

12+21+3+11=47%

(بیشتر ما فکر نمی کنیم که این مورد خیلی مهم است ؟! )

 

پس چه چیز 100% را می سازد ؟

 

پول  Money

M+O+N+E+Y

13+15+14+5+25=72%

 

راهبری ؟ ... نه!!! Leadership

L+E+AD+E+R+SH+I+P

=89%2+5+1+4+5+18+19+9+16

 

هر مسئله ای راه حلی دارد .

تنها اگر نگرشمان را تغییر دهیم !!!

 

به قسمت بالا برگردید ، 100%

واقعا به چه چیزی برای یک قدم پیشتر رفتن نیاز است !؟

 

نگرش Attitude

A+T+T+I+T+U+D+E

1+20+20+9+20+21+4+5=100%

 

این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که زندگی را 100% می سازد.

نگرشتان را تغییر دهید تا زندگی تان را تغییر دهید !

حالا شما جواب سوال را می دانید...

چه کاری انجام خواهید داد ؟

 


 

نوشته شده توسط به تو چه! در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 14:52 موضوع | لينک ثابت


سلام به همه دوستان عزیزم...

این عید مبارک رو به همه دوستان و شیعیان ایرانی و خارجی تبریک میگم...

شاد باشید...!


 

نوشته شده توسط به تو چه! در یکشنبه 27 مرداد1387 ساعت 14:59 موضوع | لينک ثابت


پرسشنامه‌اي که در دانشگاه نورث ايسترن بوستون تهيه شده، چندان به جزييات عشق‌کاري ندارد و به طور کلي، مي‌خواهد ببيند اصلا شما عاشق هستيد يا نه؛ و اگر عاشق هستيد، چه‌قدر عاشقيد؟ اگر براي خودتان هم دانستن جواب اين سوال‌ها جالب است، دست به کار شويد و پرسشنامه را پر کنيد.

طرز تکميل پرسشنامه

معشوقتان را تصور کنيد و به جاي کلمه‌ي «او» نام معشوقتان را بگذاريد. حالا جلو هر عبارت، اين‌طوري شماره بگذاريد:


اگر با هر عبارت کاملا موافق بوديد، عدد 7
اگر نسبتا موافق بوديد، عدد 6
اگر کمي موافق بوديد، عدد 5
اگر زياد مطمئن نبوديد، عدد 4
اگر با آن کمي مخالف بوديد، عدد 3
اگر نسبتا مخالف بوديد، عدد 2
و اگر کاملا مخالف بوديد، عدد 1 را جلو عبارت بنويسيد.

 

 

برای شروع به ادامه مطلب بروید...

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط به تو چه! در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 15:28 موضوع | لينک ثابت


خداوندي خدا

 

خداوندي خدا

 

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت...

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت :

 مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 

" با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم،

 

آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي .

 

 اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم ؟ كجاي دنيا راگرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد .

 

فرشتگان همه سر به زير انداختند.

 

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

 

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

 

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد....

 

         و خداوند اينگونه بندگانش را مراقبت ميکند...


 

نوشته شده توسط به تو چه! در پنجشنبه 24 مرداد1387 ساعت 14:40 موضوع | لينک ثابت


واژه نامه خیابونی!

 


لاو انداختن : رفيق شدن.

تريپ : تيپ - فرم. (اين واژه غلطگويي تيپ است).

به تريپ هم زدن : با کسي دعوا راه انداختن.

تريپ زدن : خوش تيپ کردن.

داشته باش : متوجه باش - متوجه طرف يا موضوع باش.

چايي نخورده پسرخاله شد : فورا صميمي شد.

تهران - 15 : آدم دولتي - کارمند دولت - آدم حکومتي.

نمره شهرستان : داهاتي - روستايي - جوات.

جوات : پيکان.

جوات مخفي : پژو آر - دي.

مال دوره گروهبان يکي هيتلره : قديميه - پيرمرد - کسي که افکار قديمي داره.

بري ديگه اينجا نيستي ها : وقتي کسي مي گويد دارم ميرم بهش ميگن.

حال پخش کردن : وقتي کسي وارد جمعي ميشه و به همه لطف ميکنه مي گويند : حال پخش کرد.

ملي شد : همه در جريان قرار گرفتند - موضوعي آشکار شد.

فراجناحيه : به کسي مي گويند که با همه رفيق است.

مرام بازي : معرفت داشتن.

بامرام : کسي که بامعرفت است.

اند مرام بازي : نهايت با معرفت بودن - نهايت خوبي و صفا.

رفت رو آنتن : همه در جريان قرار گرفتند - چيزي که قرار بود به گوش کسي نرسد پخش شد و همه در جريان قرار گرفتند.

رسيده به خط تعارف : وقتي سيگار به انتها مي رسد مي گويند.

تيغي زدن : شرط بندي کردن - بر سر موضوعي شرط بستن.

ارائه دادن : ضايع کردن - خراب کردن . مثال : ارائه داد : خراب کرد.

آدم تو آفتابه پپسي بزنه ولي اينطوري خيط نکاره : وقتي کسي بدجور ضايع ميشه مي گويند.

اومد راه بره تک چرخ زد : وقتي کسي کاري رو اشتباها انجام ميده مي گويند.

لايي کشيدن : با ماشين از وسط دوتا ماشين با سرعت رد شدن.

درايوري رانندگي ميکنه : به سرعت و با مهارت رانندگي ميکنه.

اوپديس بازي کردن : صداي ضبط صوت را تا انتها زياد کردن و نوار تند موسيقي تکنو را در ماشين گذاشتن و در خيابان گشت زدن.

خفن : باحال - خيلي جالب - خيلي خوب.

اوبس : خيلي خوب - خيلي جالب - خيلي باحال << اوبس اوبسه >> : خيلي خوبه.

جان کوچولو : به آدم هاي خيلي درشت هيکل ميگويند.

درخت : خيلي قد بلند - دراز قد.

آرنولد فشرده : آدم هاي ريزه ميزه که زيبايي اندام کار ميکنند.

اصغر آرنولدينا : به کسي که زياد قپي مياد و خودش رو زورمند نشون ميده ميگويند.

نذار صداي خوشگلم رو در بيارم : ساکت باش و نگذار صدامو در بيارم و دعوا راه بندازم.

پوز زدن : رو کم کردن.

پوز زني : رو کم کني.

رفيق دنگ : دوستان بسيار صميمي.

پينک باز : طرفدار گروه پينک فلويد.

بخواب تو جوب بابا : بشين سرجات - ساکت باش  - شلوغ نکن.

بخواب تو جوب , ماهي شو برو : سروصدا نکن - ساکت باش - حرف زيادي نزن.( با حالت ملايمت و نرمي همراه است )

 

 


 

نوشته شده توسط به تو چه! در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 14:48 موضوع | لينک ثابت


 

 

*  سلام به همه دوستان عزيزم...  

 

  امروز با يه آپ ويژه اومدم...

 

ميگن بعضي روزها هست كه واسه آدمها مهمه و نمي تونن فراموشش كنن...

 

*  حالا ممكنه اون روز, روز ازدواج باشه يا روز آشنايي شون با عشقشون باشه يا اولين روز سر كار رفتنشون و يا مثل من امروز روز تولدشون باشه!!!

 

*  ممنونم كه اينجا اومدين...

چي؟؟؟ چند سالم ميشه؟؟؟ خوب معلومه ديگه ميشه 20 سالم...! زياده؟؟؟!!!

 

20 مرداد رو به همه اونهايي كه تولدشونه تبريك ميگم...!  

                 

               تولدم مبارك!!!


 

نوشته شده توسط به تو چه! در یکشنبه 20 مرداد1387 ساعت 15:29 موضوع | لينک ثابت


تو گل سرخي من يه برگ زردم...

 

 

پرم از غصه هم نشين دردم...

 

 

دل من مونده در كوير حسرت...

 

 

چه كنم بي تو در ديار غربت...

 

 

چه كنم با اين آه سرد و خسته...

 

 

چه كنم با اين شعر دل شكسته...

 

 

ابر چشم من باز ميل گريه داره...

 

 

تا به كي ميتونه اشك عم بباره...

 

 

من كه دلم گرفته... از اين سكوت دلگير...

 

از شب سرد و بي ترانه...

 

 

بيا بمون كنارم...بيا مخون برايم ...

 

                                   ترانه هاي عاشقانه...

 


 

نوشته شده توسط به تو چه! در جمعه 18 مرداد1387 ساعت 15:31 موضوع | لينک ثابت


 

درسهایی برای خوشبختی...!

 

پیشنهاد میکنم حتما بخوانید...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط به تو چه! در چهارشنبه 16 مرداد1387 ساعت 22:42 موضوع | لينک ثابت


 

سلام...

اگه می خواین یه داستان بسیار جالب را بخوانید

حتما به ادامه مطلب بروید...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط به تو چه! در یکشنبه 13 مرداد1387 ساعت 21:40 موضوع | لينک ثابت


حکایت بهلول و آب انگور...

روزي يکي از دوستان بهلول گفت: اي بهلول! من اگر انگور بخورم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: اگر بعد از خوردن انگور در زير آفتاب دراز بکشم، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره اي بگذاريم و آن را زير نور آفتاب قرار دهيم و بعد از مدتي آن را بنوشيم حرام مي شود؟

بهلول گفت: نگاه کن! من مقداري آب به صورت تو مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداري خاک نرم بر گونه ات مي پاشم. آيا دردت مي آيد؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله اي گلي ساخت و آن را محکم بر پيشاني مرد زد! مرد فريادي کشيد و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاري نکردم! اين گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نبايد احساس درد کني، اما من سرت را شکستم تا تو ديگر جرات نکني احکام خدا را بشکني!

 


 

نوشته شده توسط به تو چه! در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 0:24 موضوع | لينک ثابت


مي نويسم...!

مي نويسم از خود تا نگويند از خود هيچ نگفت....
مي گويم از غم هايم تا نگويند در دلش جز شادي مهماني نبود...
غم نداشتنت چون تيک تاک ساعت در هر لحظه از شبانه روز در باورم تکرار مي شود و غم نبودنت همچون باراني دل غم گرفته ام را مي شويد ...
چه کسي غم دلم را خواهد فهميد در زمانه اي که فرياد دلم را با خنده اي به ديگران نشان مي دهم...
چه کسي مرا خواهد خواند در روزگاري که خود براي دلتنگي هايم مرهمي نمي يابم...
چه بايد گفت در دنيايي که بر روي لبها خنده گمرنگ شده و کمتر کسي خنده را به ياد دارد ، در سرزميني که دلها پر  از نگفته هاس ؛ تبسمي هر چند کوتاه و گذرا بر لب مي آورم که براي لحظاتي غم را زيادشان برم و غم خود را گمرنگ نمايم...


 

نوشته شده توسط به تو چه! در شنبه 5 مرداد1387 ساعت 15:49 موضوع | لينک ثابت


يک email از طرف خدا ...

 

 

 امروز صبح که از خواب بيدار شدي،نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،حتي براي چندکلمه،نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد،از من تشکر کني.اما متوجه شدم که خيلي مشغولي،مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛اما تو خيلي مشغول بودي.يک بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي.خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛اما به طرف تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات باخبر شوي. تمام روز با صبوري منتظر بودم.با اون همه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني.متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني،شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني،سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري.بعد از انجام دادن چند کار،تلويزيون را روشن کردي.نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي کني و فقط از برنامه هايش لذت ميبري...باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي،شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نکردي. موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خوانواده ات شب به خيرگفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي.اشکالي ندارد.احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم،بيش از آنچه تو فکرش را مي کني.حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر يک سر تکان دادن،دعا،فکر،يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد. خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ اگر نه،عيبي ندارد،مي فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

 دوست و دوستدارت:خدا  

 


 

نوشته شده توسط به تو چه! در سه شنبه 1 مرداد1387 ساعت 21:24 موضوع | لينک ثابت



کد آهنگ هاي داريوش