آسمان ابري بود...اما چشمانش هنوز به

 

 

دنبال خورشيد مي گشتند...

 

 

با خود انديشيد...اما راهي به جز پرواز

 نبود...لبخندي

 

 

گوشه لبانش نشست...پرواز تنها راه براي زود

 

رسيدن به اوبود...اما...توي اين هواي مه آلود چه

 

 

جوري راهش را پيدا مي كرد؟؟؟ نا اميدي چهره اش

 

 

را پوشاند...هوا كم كم سردوتاريك ميشد...بايد

 

كاري ميكرد وگرنه همه چيز از دست مي رفت...پس

 

 

همان شبانه به راه افتاد...از هر كسي كه سر راه

 

ميديد نشانش را ميپرسيد...شوق ديدار خستگي را از

 

 

تنش بيرون ميكرد...راه دراز بود و پاي او

 

خسته...اينقدر خسته و نااميد بود كه حتي حوصله فكر

 

 

كردن را هم نداشت...فكر جدايي تمام وجودش را

 

 

پر كرده بود...اما همچنان به راهش ادامه ميداد...تا

 

 

اينكه بالاخره رسيد...اما ناگهان سرماي زمستان در

 

 

دلش نفوذ كرد... سرعتش كند شد و بي قراريش

 

 

آرام شد...و وقتي به خود آمد كه وقت تمام شده

 

 

بود...همه جارا گشت همه كس را ديد اما...از او

 

 

اثري نبود...ديگر كاري از دست او ساخته نبود...چه

 

كار مي توانست كرد؟...همه چيز  تمام شده

 

بود...همه چيز...فقط به خاطر يك سهل انگاري

 

كوچك...!


 

نوشته شده توسط به تو چه! در یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت 17:30 موضوع | لينک ثابت